فريد الدين العطار النيسابوري
303
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
اهلِ او گفتند « بس آشفتهاى * كو زر و سيمت كجا تو خفتهاى ؟ سيم و زر شد ، آمد آشفتن تو را * شوم بود اين در عجم رفتن تو را دزدْ راهت زد ؟ كجا شد مالِ تو ؟ * شرح دِه تا من بدانم حال تو . » گفت « مىرفتم خرامان در رهى * اوفتادم بر قلندر ناگهى هيچ ديگر مىندانم نيز من * سيم و زر رفت و شدم نا چيز من . » گفت « وصفِ اين قلندر كن مرا . » * گفت « وصف اين است و بس : قال اندرا ! » مردِ اعرابى فنايى مانده بود * زان همه « قال اندرا » يى مانده بود . پاى در نِه يا سرِ خود گير تو * جان ببر يا نه به جان بپذير تو گر تو بپذيرى ، به جان ، اسرارِ عشق * جان فشانان ، سر كنى در كارِ عشق جان فشانى و بمانى برْهنه * مانَدَت « قال اندرا » يى در بُنَه . الحكاية و التمثيل بود عالى همّتى صاحبْ كمال * گشت عاشق بر يكى صاحبْ جمال از قضا معشوقِ آن دلداده مَرد * شد چو شاخِ خيزران باريك و زرد